تبليغاتX
! منم..بانو

! منم..بانو

 ظاهر و باطن ......

مردم وقتی یکدست میشن که اون بالایشونو که اسمش مغزه را بکار بندازند تا وقتی خرافه همراه اندیشه باشه حماقت اجازه ی ترقی نمیده... چند روز پیش تو یه جمعی بودم ..خانومی اونجاست از اون تیپها که وقتی می بینیش انگار رنگ و روغن از چهرش می چکه اما وقتی حرف میزنه هر جمله ش پره از خرافه های مذهبی که حالتو بهم میزنه....

.بهتره بیش از این ادامه ندم...خودتون می دونید که این ادما کم نیستن...

....

مرخصی با حرص..

دلم می خواد این تابستونو بلند شم برم پیش خانوادم و یه دو ماهی اونجا بمونم...اما...وقتی کار اقایون مانع میشه از مرخصی های زنانه...وقتی می گه یک هفته می تونم بیام ...وقتی من برای 10 روز بیشتر موندن تمامه انرژیمو صرف باید کنم تا رضایت بگیرم....

باید به کی گله کنم.....ظلمه که یه زن می تونه یک ماه تنها باشه کار کنه آشپزی کنه دق هم نکنه اما یه مرد نمی تونه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 14  توسط بانو  | 

توی این ایام هروقت انرژی‌ام خیلی پایین می‌آد می‌رم سراغ کتاب محبوبم «جنگجوی صلحجو» و یه تیکه‌هایی ازش رو بواقع می‌بلعم . تو قسمتی که نویسنده کتاب دن‌میلمن در آستانه مسابقات قهرمانی ژیمناستیک پاش شکسته و بیمارستان بستریه و از وضعیتش بشدت احساس افسردگی می‌کنه و به دوستی می‌گه این چه تصادفی بود برای من پیش اومد همه چی‌ام رو ازم گرفت؛ دوستش براش داستان اون دهقان پیری رو می‌گه که با پسر جوانش از دار دنیا فقط اسبی داشته و وقتی اسب فرار می‌کنه همسایه‌ها می‌گن عجب بدبیاری ! پیرمرد می‌گه کسی چه می‌دونه این بدبیاریه یا خوش اقبالی ..بعد از مدتی اسب با چند مادیان وحشی پیش دهقان برمی‌گرده و همه می‌گن عجب خوش‌شانسی و باز دهقان پیر می‌گه کسی چه می‌دونه ... پسرش درحال رام کردن مادیان ها از ترک یکی از اونا می افته و پاش می‌شکنه و باز همه می گن عجب بدبیاری ! ولی بعد که ارتش دنبال سرباز های جنگی به ده اونا می‌آد و تنها پسر دهقان رو که پاش شکسته بوده با خودشون نمی‌برن باز همسایه‌ها می‌گن عجب خوش‌اقبالی !!! درحالی که هنوز کسی نمی‌دونه کدوم اتفاق خوش‌اقبالی و کدوم بدبیاری بحساب می‌آن . در ادامه می‌گه هیچ چیز تصادفی نیست

داشتم فکر می‌کردم این اتفاق چه درسی برای من داشت و اینکه ما ایا در مقابل بی‌قدرتی محض قرار گرفتیم،؟ بار دیگه ببینم چطور باید در مقابل این موضع بی‌قدرتی تسلیم بشیم و آروم سر جامون بشینیم و فقط منتظر نتیجه بمونیم،نه!! دیگه واقعا زجراوره سکوت کردن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9  توسط بانو  | 

طنز جالبیه!! منظور از الفنون هم همون احمدی ن..می باشد:
.......................................
هفت معجزه انتخاباتی الفنون
ابراهيم نبوي
*منبع : روز

اول، مدت تبلیغات: نامزدهای سه گانه موسوی و کروبی و رضایی هر کدام یک ماه وقت تبلیغات داشتند، ولی الفنون چون بودجه نداشت، چهار سال وقت داشت که در پنجاه سفر تبلیغاتی به استانهای کشور برای خودش تبلیغ کند.

دوم، وسیله تبلیغات: نامزدهای سه گانه با اتوبوس به سفر تبلیغاتی می رفتند و طرفداران شان پیاده می آمدند، ولی الفنون چون پول اتوبوس نداشت، با هلی کوپتر به سفر تبلیغاتی می رفت و ده هزار هوادارش را با بیست هزار اتوبوس برای مراسم می آوردند.

سوم، پوستر تبلیغات: نامزدهای سه گانه هر کدام روی پلاکاردهای دست ساز و با پوسترهای کوچک 20 در 30 سانت تبلیغات می کردند، ولی الفنون چون بودجه نداشت پلاکاردهایش را در اندازه های 20 در 30 متر چاپ می شود.

چهارم، مناظره تلویزیونی: نامزدهای سه گانه هر کدام دقیقا وقت داشتند سه تا  45 دقیقه با هم مناظره کنند، اما الفنون چون طرفدار عدالت است حق دارد چهار تا 45 دقیقه با بقیه مناظره کند.

پنجم، مراسم سخنرانی: نامزدهای سه گانه برای سخنرانی در شهرها باید از وزارت کشور اجازه بگیرند و مراسم شان را به هم می زنند و طرفداران شان کتک می خورند، اما الفنون چون از قدرت سوء استفاده نمی کند، برای سخنرانی به وزارت کشور اجازه می دهد و طرفدارانش مردم را کتک می زنند.

ششم، ستاد انتخاباتی: نامزدهای سه گانه برای نظارت در انتخابات حق ندارند مسوول ستادشان را بفرستند تا بر صندوق ها نظارت کند، اما الفنون چون اهل رفیق بازی نیست مسوول سابق انتخابات را به عنوان رئیس ستاد انتخابات خودش و مسوول ستاد سابق انتخاباتش را به عنوان وزیر کشور تعیین کرده است.

هفتم، هزینه تبلیغات:نامزدهای سه گانه برای تامین هزینه تبلیغات توسط رئیس دولت مورد سووال قرار می گرفتند که پول تبلیغات محدودشان را از کجا آورده اند، اما الفنون چون پاسخگوست معلوم بود که پول تبلیغات اش را از بودجه دولتی آورده است، مورد سووال نبود.

نتیجه گیری اخلاقی: آدم وقتی زیادی مطمئن باشد مردمی است، لزومی ندارد رای مردم را بشمارد.

نتیجه گیری اقتصادی: وقتی مردم شما را دوست داشته باشند، برای هر رای باید دوهزار تومان خرج کنی، ولی وقتی مردم ازتو متنفر باشند، برای هر رای باید دویست هزار تومان خرج کنی.

نتیجه گیری تاریخی: الفنون گرانترین رئیس جمهور تاریخ است که ماهانه کمترین دستمزد را به میزان یک میلیون تومان می گیرد، اما ماهی یک میلیارد دلار هزینه نگه داشتنش می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 0  توسط بانو  | 

مناظره های ایرونی...

فکر کنم مناظره ی این چند شبو همه ملت دیدن...چه بساطی بود..یعنی این احمدی یه ذره آبرو واسه خودش نذاشت...از همون اول حالت ستیزه جویی.. تخریب... تیکها و خنده های عصبی ...یه ذره برنامه برای آینده نداشت...از همه بدتر  عکس خانومه موسوی رو بگو ...بعد هی تهدیدش که به موسوی می گفت : بگم بگگگگم بگگگم!!!....خدایا آخه این ملت یعنی تا کی می خوان حماقت کنن ...تا کی نفهمی....حالا درست اسمه اونایی هم که می اورد از خودش بدتر بودن اما حالت و روشش مثه یه دیکتاتور بود...واقعا انزجار کننده بود..بابا حرف بزن بگو این همه بدبختی رو چه جور می خوای جمع و جور کنی!

موسوی هم اونقدر زبون نداشت و نمی تونست حرفشو بزنه..چیز چیز زیاد میکرد ..شایدم از عصبانیت بود که هم صحبته یه همچین موجودی شده...البته اگه منم بودم و مدرک زنمو می برد زیر سوال عصبی می شدم..اما کلا نمی دونم چرا موسوی کمی شله و گاهی حرف زدنش آدمو خسته می کنه...اما امیدوارم قدرت اجرای و فکر درست داشته باشه..

کلا من در مورده این 3 آقایون دچار شک شدم...می گم اون 3تا چون احمدی را اصلا حساب نمی کنم جز صلاحیت دارا من متاسفام که مردم طرفدار ایشون اینقدر کور و نادانند یعنی هیچ درکی از اوضاع ندارند واقعا این بشر چه چیزی جز آبروریزی برای ما داشته...بهرحال کاش نامزدا کمی بیشتر بودند...!..مردم ما متاسفانه مردمی هستند با هیجانات کاذب..به جونه هم می افتن..و...اکثرا از رو احساس جو گیر میشن و برای اثبات حرفشون به هرچیزی راضین ..هی همدیگرو خراب می کنن توهین می کنن مثه ورزشگاها مثه خیلی جاهای دیگه..اکثرا از روی منطق و روشنفکرانه بحث نمی کنن همه حمله می کنن همه فحش میدن. هم به لجن می کشن...!

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 11  توسط بانو  | 

خودم..

اینروزا کمی اوضاع و احوالم بهتره ..دوباره بعداز این گردن درد خانمانسوز ...روحیه ی کدبانوی بنده برگشته و کلاس ورزش هم برقرار شده ...تصمیم های کاری جدید دارم و اگه خدا بخواد مهرماه سرکار میرم یعنی دوباره میشم خانوم معلم...حس خوبیه این حس معلمی بعد از اون همه سختی کار تو غربت این همون شغلیه که با روحیه ی من سازگاره هر چقدر هم می خواد دارمدش باشه..باشه...مهم نیست..فقط می خوام خودم باشم..خسته شدم از بس حرص این اقتصاد نابسامان و خوردم!

............

تبلیغات..

بازار انتخابات داغه ..! اما نمی دونم چرا دوره ی تبلیغات تر ایران اینقدر کمه...همین اوباما نزدیک یکسال و نیم تبلیغات داشت البته شاید به خاطر زیاد بودن ایلتهاشون باشه و وسعت کشور .راستش.نمی دونم در کشورهای دیگه تقریبا چه مدته.. اما در ایران به نظرم کمه ..برای همینه که مردم از روی احساس تصمیم می گیرن و نامزد مورد نظر هم اونقدر وقت نداره که خود واقعیش رو نشون بده و همه چیز در حد شعار می مونه ...البته نمی دونم شاید من اشتباه می کنم!!!

......

هدیه  ی همسر..

همسری به من هدیه داده و هدیه ش کتاب کافکا بوده...یک هفته س دارم سعی می کنم بخونمش ولی نمیشه...یعنی جذبم نمی کنه..اصلا داستاناشو و اون سبک نوشتنشو دوست ندارم دیگه امروز رسما بستمش و به عنوان یادگاری گذاشتمش تو کتابخونه ...حالا هی میرم پیش همسری و بهش می گم عزیزم بازم مرسی از هدیه ت اما میشه یکی دیگه بخری.. یه جورای خاصی که مخصوص خوده آقایونه میگه..اوهم... باشه..

.بعد دوباره میرم و میام و می گم ببخشید عزیزم اصلا خودتو خسته نکن چیزی بخری...خوشحال میشه میگه بااااشه...

.میگم منظورم اینه که پولشو بهم بده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9  توسط بانو  | 

درد من ..

چند روزه که از خودم سیر شدم...و همه ش هم از یه گرفتگی ساده ی گردن شروع شد...اما آخرش به اینجا رسیده که نصفه بدنم انگاری فلجه نه می تونم راه برم نه بشینم شبا تا صبح عذاب می کشم نه قرص نه پماد نه هیچ کوفتی که بهش می زنم اثر نداره...اخلاقم بشدت منزجر کننده شده و لبخند چند روزه که از لبام رفته.....حس شلختگی رو دوست دارم و حوصله ی جمع و جور کردن ندارم...از آشپزی متنفرم....وقتی همسری دستمو می گیره می خوام خودمو بکشم...خدا می دونه که.چقدر دلم مادرمو می خواد..کاش پیشش بودم...اگه پیشم بود تا حالا خوب شده بودم...خیلی دلم گرفته ....فقط می خوام زود خوب بشم...خدایا چرا خوب نمی شم.؟

....تو این اوضاع و احوال دیروز هم نشستم برنامه ی آزادسازی خرمشهر و تماشا کردمو دردم شد غوز بالا غوز....دلم گرفت یاد اونروزا افتادم وحشت جنگ و آژیر قرمز و فرار تو سنگرا....فراری شدن به یه شهر دیگه آواره شدن ترس ترس ترس...

هنوزم با شنیدن صدای ترقه از ترس میمیرم صدای هواپیما آزارم میده....فکر.تکرارش برام مثه کابوسه...جنگ بده جنگ زشته جنگ نفرت انگیزه اون احمقای که راهش می اندازن و ادامه ش میدن آیا می فهمن از حال و روزه اون بچه و اون خانواده؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11  توسط بانو  | 

13

اون وقتا زمان دختری هایم تو خونه ی ویلایی پدری تو اون اتاق دنج با سه تا تخت که توش جا داده بودیم واسه منو دو خواهرم و هر گوشه ی دیوارو تقسیم کرده بودیم تا عکسای دلخواهمون بچسبونیم و اون دیوار که شده بود مثه نمایشگاه عکس...یه طرف عکس سهراب و فریدون مشیری و فروغ یه طرف عکسای دخترای روستایی یه طرف عکسای تخت جمشید و فرهور یه جاشم یه پوستر گوگوش وابی و دااریوش...اخ که هنوز عاشقه اون اتاقم ..اتاقی که پر بود از کتاب و جزوه و عروسکای رنگی و اون میز توالت کنار تخت که از لوازم ارایشو شیشه ی عطر داشت می ترکید و موقع گردگیری چه زجری داشتی باهاش....چقدر لذت بخش بود اون موقعه ها که با خواهرام رو تخت دراز می کشیدیم و از همه چیز و همه جا حرف می زدیم..درباره ی خودمون فامیلا دوستامون و یواشکی از پسرای محلمون گاهی هم بشکل خیلی مخفیانه  که به گوش خداا هم نرسه از دوست پسرامون...

.اون وقت شبا درس خوندن تا دم صبحه و کرکر خنده هو حمله کردن به آشپزخونه و اخر شبا هر شب مامان که همیشه با یه سینی که  چهار فنجون نسکافه توش بود میومد تو اتاقمون...و حرفای مادرو دختری و بعد مامان هی می رفتو می اومد می گفت بخوابید دیگه....و ما کوتاه نمی اومدیم....

صبح با صدای گنجشکا بیدار می شدم .واز اون پنجره ی رویایی تمام باغچه را که پر بود از درخت و گل رز دید می زدم.چقدر این صحنه رو دوست داشتم.که مامان باغچه را آب میده و بابا روزای تعطیل علفای هرز و می چید.....حالا دیگه اون روزا نیست...حالا من و همسری تنهای تنها تو یه چهار دیواری اونم طبقه ی چهارم بدون هیچ پنجره ایی که باز بشه به سمت باغچه پرگل...مثه دو تا جوجه تو قفس زندگی می کنیم...آه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11  توسط بانو  | 

11

 خواهر شوهر....

دیروز مهمان داشتیم ..خواهر شوهرم بود یه خواهر شوهر 44 ساله که سرپرستار یه  بیمارستانه  ودر آستانه ی بازنشستگی با یه قیافه ای که نقصی انچنانی توش نیست با چشمهای درشت و ابروهای بهم پیوسته که واسه خودش اتفاقا تیکه ایی...فقط حیف که خیلی چاقه و اگه کمی لاغرتر بود معرکه بود...اما خب اراده برای لاغر شدن در خواهر شوهر بنده در حده صفره..کار براش دیگه خسته کننده شده و حوصله ی اینور و اونور هم نداره در ضمن..مجرده و تنها زندگی می کنه...

من تو آشپزخونه مشغولم دارم تند تند کارامو می کنم...مرغ و برنج و سوپ و سالاد و سبزی و...خلاصه حواسم به خودمو کارمو همسر جانه حالا چرا به همسرمه ؟خب..علت معلومه...چون خواهر جانش روی صندلی نشسته و همه ی زوایا رو داره از نظر می گذرونه.می دونم که تو این لحظه حواسم باید خیلی بیشتر از اینکه به مهمونم باشه به همسرم  باید باشه  باید بهش حسابی برسمو  نذارم خواهرش حس کنه قند تو دل داداش کوچولوش آب میشه!....خب راستش گاهی حس خوبی بهم نمیده فکر می کنم انگاری دارم نمایش بازی می کنم ..مثلا وقتی می گم همسر جان برم واست شربت درست کنم دوباره...عزیزم یه وقت گرسنه بودی بگو تا یه تیکه گوشت بیارم واست تا غذا آماده شه یه وقت پس نیفتی .یا .تو بلند نشو عزیزم من همه رو جمع می کنم.!!

.چکار کنم .اداهای مسخره ایی اما خب حالا که طرف اینجوری خوشش میاد و خوشبختی رو تو این میدونه برا چی منم آتو دستش بدمو خودمو دیو دو سر کنم!!؟..البته..نه اینکه بدجنس باشه اما دلش می خواد زنداداشا مثه پروانه باشن دوره برادراش..

من به فکر و احساسش به دید منفی نگاه نمی کنم چون اگه اینجوری نگاه کنم این شام و این لحظه ایی که کنار همیم برام از زهرمار هم بدتر میشه.و باعث میشه متلکو غرولند  و چپ چپ نگاه کردنش  عوت کنه و و کوچکترین حرکت هر دورو حساس کنه و فقط موج منفی بهم میدیم و بیچاره همسر جان این وسط چه گناهی داره!!.

.بهرحال..من اونو اینجوری نگاه می کنم که هر خواهری نسبت به برادرش این حسو داره حس اینکه خونه ی داداشم خونه ی آرامش روحی برادرم باشه و زنش سوهان روح نباشه....خب خواهر شوهر منم که ذاتا آدم بدی نیست پس منم بیخودی خودمو اعصابمو با حساسیت خراب نمی کنم....این نمایش افراطی هم یه چند ساعتی واسش بازی می کنیم..مهم همسری که همه چیز و درک می کنه و می دونه این چیزایی که خواهرش دوست داره دیگه خیلی قدیمیه و کمی لوث شدس. و حساسیتهای بیخوده.همین.!.

خواهر شوهرم مرتب داره از کار و پرسنلو سختی پرستاری و مریضا حرف میزنه..از همه چیزو همه جا میگه...یه جایی هم از اینکه ازدواج نکرده  و تنهاست و خواستگاراشو بیخودی رد می کرده داره بی وقفه از ته دل احساس ندامتش و ابراز می کنه و علنا دیگه میگه که کاش شوهری پیدا میکرد...من واقعا نمی دونستم چه عکس العملی باید داشته باشم...

خب راستش واقعا تنهایی سخته و یه خانومی مثه او که از لحاظ سواد و قیافه و کار چیزی کم نداره چرا باید مجرد بمونه!...از یه طرف می خواستم بگم عزیزم آخه همه چیز که ازدواج کردن نیست شاید تو این سن و سال ازدواج کردی گیر یه آدم بیخود بیفتی...بابا الان داری شاهانه زندگی میکنی !...بعد می خواستم بگم به جای زانوی غم به بغل گرفتن برو با دوستات مسافرت اینورو اونور برو تو جمع ..با یه آقای هم که احساس خوبی می تونی بهش داشته باشی حالا یه سلامی بکن کمی گپ بزن مگه چه اشکال داره اخه ..حتماا باید خواستگار باشه تا روی خوش به مرد نشون بدی فرض کن یه دوسته معمولیه یه همکاره..بابا کمی با جنس مخالفت حرف بزن..این احتیاجه ادمه!...اما خب من هیچکدوم از این حرفا رو نگفتم...مثه یه عروس خوب به حرفاش گوش کردمو با هم غذا خوردیمو تلویزیون دیدیم و از روزگار حرف زدیم..

.بعد خواهر شوهر من مانتوشو پوشیدو برای بار آخر از چاقیش نالیدو رفت بسوی خونش تا دوباره صبح بشه و این زندگی کسالت بارشو به امید اینکه خودبه خود وزن کم کنه و یه شوهر پیدا کنه ادامه بده.....

...

و من موندمو یه عالم ظرف نشسته و یه همسری که از خواب چشاش قلمبه شده و به من هشدار میده که صدای ظرفارو در نیارم...و چقدر سخته واسم یه آشپزخونه ی پر از ظرفای نشسته وجود داشته باشه اونوقت من باید آسوده بخوابم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 16  توسط بانو  | 

10

این استرس لعنتی... 

استرس خوره ی همیشگی آدماست..همیشه مثه یه سایه حسش می کنی ...گاهی ازش دوری اما بعضی اوقات ناغافل خِرتو می گیره....عصبی می شی و یه حس بد وجودتو می گیره نسبت به خودت و نسبت به دورو بریات....تمام نقصای زندگیت تمام اشتبهات یا کارای نکردهو راهای نرفتت جلو چشمت میاد و به اندازه ی یه پرده ی سینما واسه ت بزرگ میشه....همه دچارشن چه اونایی که بالا رسیدن یا اونایی که مرفهن تا معمولیا و ندارا....

حالا منم دو روزه که اینجوری شدم...احساس بدی دارم...نمی دونم ...شاید از اینکه دو بار مجبور شدم زندگیمو از صفر بسازم و تو اون غربت لعنتی چی چیزای که نکشیدم....همه مزید علت باشن واسم!!!....

یه زمانی تو آسایش کامل نسبی بودم...یه زندگی معمولی قشنگ...اما همیشه دوست داشتم از ایران برم این حس در منو شوهرم خیلی قوت داشت..با اینکه شغلمو دوست داشتم اما همه چیزه ایران آزارم میداد جامعه مردم فرهنگ حکومت همه همه چیز هیچ چیزو دوست نداشتم فقط می خواستم برم....اما..یه دفعه ناغافل.. دری به تخته خورد کارمون درست شد که بریم...یکماه اول همه چیز عالی بود ندیدنیها دنیای غرب آدمای مختلف.اون نظم اون فرهنگ اون تمییزی..راستش هنوزم از رفتنم ناراحت نیستم چون چیزای دیدم که تو خواب هم نمی دیدم و معتقدم ادم حتی اگه شد وام هم بگیره باید یه سفره خارجه بره و ببینه..

اما  شوق من فقط سه ماه بود بعد بدبختیا شروع شد از صفر شروع کردن تو یه کشور غریب بدون هیچ آشنایی با یه پول کم...با قانونهای عجیب..با دلتنگی ...و بیشتر از وقتی که مجبور شدم لباس یه گارسونو بپوشم مجبور شدم از یه آشغال عوضی که اسمش یه هموطن بود هزار توهین بشنوم و دم نزنم جایی که اگه تفم انداختن بهت باید لبخند بزنی چرا؟چون تو کشور غریبی چون تو مهاجری چون تو احتیاج داری...منی که تو کشورم صدام می کردن استاد!!!...حالا دارم اینجا چیکار می کنم.....؟همه دلداریم میدادن همه می گفتن از شغلای پایینشون..از چه بدبختیایی که نکشیدن...از افسردگیاشون...از دروغای که مجبورن به خانواده هاشون بگن.اما همش منو یه روز آرومم می کرد.

.از اون موقعه بود که مریض شدم...گریه هام شروع میشد...با خودم حرف میزدم چار دیواری خونه مثه یه تابوت شد واسم..دیگه قشنگی نمی دیدم....همسرم دیگه اجازه نداد برم سره کار...با تمام حرص و نفرت تی شرت گارسونی دراوردمو تو زباله انداختم...نمی گم که اینکار برای من عار بود اما پذیرفتنش با سابقه ی کاری که تو ایران داشتم برام سخت بود ..درامدم تو رستوران عالی بود و بیشترین پولو از انعام بدست می اوردم ...شاید اگه رئیسم یه ایرانی از نوع مالیخولیایی نبود شاید اگه آدم بود شاید اگه بد دهن نبود شاید اگه با همه اون  بیچاره هایی که واسش کار میکردن مثه حیوون رفتار نمی کرد...من روحیه ی بهتری داشتم ..پول بیشتری بدست می اوردم...من...یه بار دیگه کارمو عوض کردم....اما هیچوقت حالم خوب نشد....نزدیک دو سال وضیعت من همین بود...

همسرم راضی شد برگردیم..البته بیشتر به این دلیل که.تا اوضاع مالی جهان بهتر بشه...و ایران براش کار بود.. وما برگشتیم..مثه بچه ها شوق داشتم...اما.دوباره از صفر شروع کردن تو ایران....می دونید که چقدر سخته!....توضیح دادن و جواب پس دادن به دیگران ...درک نکردن تو و اینکه اگه کسی از خارج برگرده خله...امامن دیگه اهمیت به حرف کسی نمی دادم آخه مریض شده بودم..و کی می دونه تو زندگیت چی می کشی حتی اگه تو قصر باشیم ما همیشه رو ظاهر و دید کلی بدون اینکه چیزی از درون حس کنیم و تجربه ایی داشته باشیم قضاوت می کنیم و این عادت بدیه!! 

اما....این سفر برای من لازم بود تا اینکه قدر اون چیزای که تو ایران داشتمو و به چشمم نمی اومد بدونم....حالا با یه عشق خاصی تو کوچه قدم می زنم..یه احساس خوب و عاشقونه به خانوادم دارم...خیلی بیشتر از قبل...از دیدنه آدما تو خیابون لذت میبرم...حالا به هر بدبختی و سختی شده یه زندگی ساده و معمولی رو شروع کردیم...اما گاهی همسرم از رفتنه دوباره که می گه...حالم بد میشه....نمی تونم با این سن و سال دوباره از صفر شروع کنم....بهش می گم فقط توریستی بریم دنیا رو بگردیمو بیایم همینجا....!! وقتی قیافمو می بینه قبول می کنه...اما می دونم که دوست داره بره...منم دیگه دیشب آب پاکی رو ریختم رو دستش گفتم خودت تنها برو...من دیگه هیچوقت نمیام....دوباره استرسو ترس اومده سراغم.

.ای کاش این کشور این خاک اونقدر به فلاکت نمی افتاد که این همه آدم آواره بشن به جایی که فقط بخاطر آزادی و امکانت چه مصیبتای که نکشن....یا یه بامو دو هوا بشن هم نمی تونن اینجا بمونن هم می خوان که بمونن.....

.ای کاش ایران من یه شکله دیگه بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11  توسط بانو  | 

9

حس الان من.. 

بالاخره مغزم تصمیم گرفت از هنگی در بیاد...یه مدت هر چی فکر می کنم نمی تونم بنویسم یا هر چی رو می خوام بنویسم نمی تونم بهش فکر کنم...الان هم از خدا که پنهون نیست ازشما هم چه پنهون که بنده تصمیماتی واسه خودم گرفتم می خوام الان راحترین غذا رو درست کنم..یعنی...کوکوی سیب زمینی!..

.می خوام موزیکای جینگلی گوش کنم شاید یه کمی هم حس رقصیدنم بگیره و تو تنهایم یه قری هم بدم...الکی خوش بشم کمی!!!می خوام ایندفعه زود نرم سراغ چای ..یه لیوان بزرگ شربت آبلیمو درست کنم و کمی از مزه ی چای دوری کنم!!.

راستش...باید بیرون برم دو سه تا کار دارم که باید دنبالشون باشم!!اما چه کنم که متاسفانه خیلی الان جدی نیستم واسه مانتو پوشیدنو از خونه بیرون رفتن.در ضمن..یه کتاب نصفه  نیمه هم رو دسنمه  که دو روزه بازش نکردم.حس خوندش نمی دونم چرا پریده.اونم اینجا روی میزه داره بهم دهن کجی می کنه انگاری میگه خاک تو سرت با این کتاب خوندنت!!!!

.بعدش..تصمیم گرفتم آخره هفته با همسرجان سینما برم ..نمی دونم فیلمش چیه...ارزش وقت گذاشتنو پول دادن داره یا نه....اما حس فیلم دیدن دارم دیگه.....!.گرچه..اونقدر تو این مدت سی دی فیلمو کارتون دیدم که نمی دونم چی دیدم و چی ندیدم از همه افتضاحتر تو این فیلما ترجمه های فارسیشون که بی اندازه مزخرفه من نمی دونم سواد انگلیسی پاینه یا فارسیشون خلاصه اینکه بنده..شبا تا دیر وقت میشینم نگاه کردن ...آخه از واجباته دیگه..مهمتر از مطالعه کردنه خب!!

...دیشب هم نمی دونستم نود نگاه کنم یا فیلم ببینم...هر دو رو می خواستم...خلاصه خیلی بهم سخت گذشت مادر جان!!!!....

....

مخ بیمار ما...

روز یکشنبه که داشتم از خونه ی دایی بر می گشتم دیدم وای کلی آدم با پرچمهای آبی شروع کردن رقصیدنو وشادی کردن.....چه حس خوبی بود...انگاری شهر داشت می خندید...گرچه من آبی نیستمو یه جورایی حرصمم دراومده بود اما واقعا شادی مردم تو خیابون لذتبخشه...خیلی ققشنگه...اما افسوس...که اینقدر رو مخ ما کار کردن که شادی واسمون حرامه و رقصیدن گناه کبیره!..

..

سیب زمینای آبپز شده زل زن به من که پاشو ازجات دیگه..هیچی دیگه....باید برم سراغ پخت و پزم...می دونید که وقتا مردا گرسنه میان خونه چه حس لطیفی دارن؟!!!.........

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 10  توسط بانو  |